تبليغاتX
زندگی از نو

زندگی از نو

دستهايم را در باغچه ميکارم / سبز خواهم شد مي دانم .... مي دانم

 من برگشتم به همون وبلاگ قبلی ام اگه دوست داشتین بیاین اونجا بهم سر بزنید

www.siyahbakht.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:16  توسط بیکس  | 

این هفته هم تموم شد

سرما خوردم خیلی حالم خرابه من هرسال ۳ ، ۴ بار سرما می خورم با اینکه خیلی مراقبم ولی از همه افراد خانواده ام بیشتر سرما می خوردم

امروز واقعا داشت دو تا شاخ رو سرم سبز می شد تاریخمو شدم ۷- درصد  باورم نمی شدم فکر کردم حداقل ۴۰ درصد زده باشم بعد از رو پاسخنامه دیدم به به  همش افتادم تو دام طراح سئوال

بنده هم مثلا رژیم گرفتم البته در ظاهر .... بابا آخه بستمه دیگه ۱۰ کیلو کم کردم

اینروزها حالم زیاد خوب نیست ولی شل نمی کنم خودمو مرتب زیر لب شعر ما پیروز میشیم جون بائز و زمزمه می کنم

 

خب اینم از این هفته تا هفته بعدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:5  توسط بیکس  | 

شنبه

برای هزارمین بار یاد گرفتم خودمو واسه آدمهای بی ارزش کوچیک نکنم امیدوارم دوباره یادم نره

وبه قول معروف : یادم باشد اگر خاطرم تنها ماند/طلب عشق ز هر بی سرپایی نکنم


یکشنبه

تا خر به دیار است آخوند سوار است.

 

سلام

مامانم سرما خورده خیلی مظلومه اصلا استراحت نمی کنه ... به همه کارهاش میرسه نظافت منزل غذا پختن و غیره واقعا فداکاره  ... ای کاش یخورده از ایمان اونو من داشتم حالا برعکس بابام وقتی یه مورچه گازش بگیره واوی لا 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:43  توسط بیکس  | 

هنوز سرم روی شانه ی توست در قاب عکسی که بر دیوار آویخته.


سلام

خب فصل دانشگاه و مدرسه هاست و همه شما سرتون شلوغه اونقدر که دیگه وقت پیدا نمی کنید نه وبلاگاتونو بروز کنید نه اینکه به من سر بزنید

والله بنده هم اخیرا تصمیم گرفتم که واسه کنکور سال دیگه بخونم البته نمی دونید چه تشویقایی از طرف خانواده ام شدم خواهرم بهم میگه : .... )سانسور( تو که قبول نمیشی

مامانم که همش بهم چشم غره میره بابام که اصلا نمیدونه داداشمم که انگار ارث بابامونو ازم طلبکاره

نمی دونم موفق می شم یا نه بودجه ام خیلی کمه اونقدره که بره آزمونا رو ثبت نام کنمو دو تا درسو کلاس کنکور برم  ... رشته ام انسانیه

به نظر شما من موفق می شم ... می دونم اگه دانشگاه قبول بشم پدرم هزینشو تقبل می کنه ولی نمی دونم موفق می شم یا نه به دانشگاه آزاد شهرستانم قانعم


من خانواده امو دوست دارم اين يه واقعيته و واقعيت هم تلخه

وليهيچوقت نفهميدم چرا اونها به عقايد من احترام نذاشتم چرا ؟ چرا استعدادهاي منو نديدن و مثل يه سد روبروم بودن

چرا ؟؟؟؟؟؟؟


پنجشنبه

فکر کنم اگه بخوام دانشگاه قبول شدنمو به چیزی تشبیه کنم باید بگم

مثل این میمونه که یه مورچه بخواد یه فیلو بلند کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:11  توسط بیکس  | 

 

گذشته و خاطرات بدش ثل یه تومور سرطانی می مونه اگه فراموشش کنی که خب شانس اوردی ولی اگه نتونی مثل سرطان که همه جسمتو می گیره اونم همه روحتو می گیره و از بین می بره  حالا سئوال اینه که هر خاطره بدی مثل یه زخم تو قلب آدم هر وقت نگاه کنی می بینی سرجاشه پس چه جوری میشه فراموشش کرد ؟؟؟؟

شاید وقتی دیگر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:55  توسط بیکس  | 

شاید این پستم به نظرتون یخورده خشن بیاد ولی خب احساس من اینه

دیروز بچه ی یکی آشناهامون وقت آنژیو داشت مامان می گفت : خدا کنه زنده بمونه

ولی من نتونستم هیچ دعایی بکنم پیش خودم گفتم زنده بمونه واسه چی مگه این دنیاای کثیف ارزش زنده موندن هم داره زنده بمون که چی که مثل ما تو خیابونا تحقیر بشه یه عالمه درس بخونه ولی بعدش نتونه رشته ای که دوست داره قبول بشه ولی ببینه کسی که اصلا درس نخونده رفته اون رشته ای که دوست داره رو داره میخونه ... زنده بمونه که عاشق بشه بعدشم معشوقش ولش کنه بره ... زنده بمون که تازه وقتی درس خوندنش تموم شد ... باید کلی سرشو برای پیدا کردن کار کج کنه  زنده بمونه که ....

به هرحال اون آنژیوش با موفقیت انجام شد وقتی این خبر و شنیدم زیر لب گفتم : خدا رو شکر!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:35  توسط بیکس  | 

چقدر خوبه وقتی باهام خوبی یه جور احساس امنیت می کنم هرچند که می دونم دروغه همیشه باید یه مناسبتی وجود داشته باشه که تو باهام خوب باشی هرچند که خیلی کوتاهه مثل امشب در حد چند تا جمله فقط برای چند لحظه احساس امنیت می کنم

من اونی نیستم ک باید می شدم و یکی از دلایلش خود تو هستی هر وقت بهت احتیاج داشتم نبودی هر وقت می خواستمت بهونه می اوردی چه از لحاظ مادی چه از لحاظ معنوی  


گل نیلوفر در مرداب می روید

تا همه بدانند

در سختی ها باید زیبایی آفرید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:52  توسط بیکس  | 

متولد دهه ی شصت ... نسلی که ما هستیم 
 
نسل ما، متولد شلوغترین دوره
از تاریخ ایران بود. دوره ی نا  آرامیهایی که میرفت تا حکومت بعدی را

به حکومت قبلی تحمیل کند.

نسلی که در بلوای جنگ بدنیا آمد و

صدای گریه اش در هیاهوی تیر و رگبار گم  شد.

در میان انبوه عکس شهدا و
کاروان پیکرهای نیمه تمام مفقود الاثرها قد کشید

 و چندان دیده نشد..
نسل شیرخشکهای کوپنی، نسل تحریمها و تبعیضها.

نسل قلکهای پول تو جیبی برای بچه‌های جبهه،

نسل بادبادکهای کاغذی،

 نسل اجبارمقنعه از شش سالگی. نسل کتاب
تاریخهای تحریفی و نصایح ناگزیرچهارصد صفحه ای امام.

 نسلی که عادت کرده بود به دم نزدن از تناقصهای خانه و مدرسه .
نسل چوب دوسر نسوزی که بیست و دو بهمن ها با مدرسه به تظاهرات میرفت
و تشویق میشد و عصر همان روز تحقیر و توبیخ میشد به جرم آستینهای کوتاه

 و موهای وحشی بیطاقت زیر روسری و شالها !
نسلی که ما بودیم ... نسل کم توقعی که اگر به موی سرش، به روسری
و پوشش اش، به دورهمی های هر ازگاهش

ایراد نمیگرفتند میرفت که نسل سر به راهی بماند.

 نسلی که چیز زیادی نمیخواست، داشت عادت میکرد
به آنهمه محدودیت که تنها مهم کم و زیادش بود. دلش به حاشیه ها گرم بود،

 به هر از گاهی تئاتر شهررفتن، کتابهای ممنوع را از دست و بال دستفروشها درو کردن و این
میانه فیلم به زبان اصلی دیدن و تحلیلهای غیر کارشناسانه.
نسلی که در به در پیتزای پیرونی میخورد و سپس تا آخر شب در
گودو اظهارات روشنفکرانه اش را
لیست میکرد و بلند بلند فروغ و شاملو میخواند. نسل بی‌آوازه‌ای
که می‌رفت تا همین چند وقتِ پیش،
تمام موجودیتش به شش و هشت‌های
پراکنده در ضیافت‌ها و میهمانی‌های بی‌خنده و دود محدود
شود. به دل خوشیهای زودگذر که اگر آنهم نمیبود هیچ چیز دیگری هم نبود.
نسلی که رضا داده بود به تقدیرش بر زاده شدن در مختصات محدودیت و با این حال

میبالید به تاریخ کهنش و متعصب بود بر ذره ذره از خاکش.

 نسل ما هرچند سرکش، اما انتظار کمی داشت.

 نه پول نفت را خواسته بود و نه ادعای جاه و مقام،
نه هیچ چیز دیگر.

 فقط خواسته بود که
رئیس جمهورش را خودش انتخاب کند و
این درخواست نه خلاف شرعی بود که بارها به استناد همان محکوممان
کرده بودند، و نه خلاف قانونی که از آن دم میزدند و ما آنرا نمی دیدیم.
حالا همان نسلی که دست پرورده انقلاب بود،

خس و خاشاک افتخارآفرینیست که آمده تا بغض ۳۰ساله ی سرزمینش را بشکند.

این نسل همان اغتشاشگر نجیبیست که میخواهد داد مظلومیت مردمانش را باز ستاند.
نسل فرزندان انقلاب، که چشم و گوش باز کرده و ترسش ریخته.

همان نسلی که تا پیش از ۲۲ خرداد در خود نمیدید رو در رویشان بایستد آنهم
با دست خالی، و تنها سلاحش فریاد الله اکبری باشد که آن را هم تاب نیاوردند
{ نسل ما زنده است،}
نه به آرمان، نه به کمال گرایی،

 که زنده است به توشه‌ای که هیچ چیز توان بازستاندنش را ندارد.

نسلی که اخبار رسانش نه بی بی سی فارسی است و
نه ضرغامی، که این نسل خودش رسانه است ...

این نسل منست ! نسل ماست.
نسلی که دیگر خاموش نخواهد شد و
پیوسته خود را تکرار خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:19  توسط بیکس  | 

امروز برای مدتی به یاد گذشته افتادم

با دیدن یک عکس که مال ۴ سال پیش بود برای وقتی بود که هنوز موهام نریخته بود و  تو اون عکس ۱۸ سالم بود تازه یاد گرفته بودم موهام یه جوری درست کنم که هم قشنگ باشه هم سوسولی نباشه به مدل موم می گفتن مدل موی ... )اسمم (  موهام فرق از چپ یا راست باز می کردم بعد موجش می دادم بالا همیشه مرتب بودم

آدم وقتی نوجوونه هر چقدر هم مشکلاتش زیاد باشه دلش به آینده خوشه وقتی که سن ۲۰ و رد می کنه وآدم می بینه همه مشکلات سر جای خودشه کم کم خودشو می بازه هی سعی می کنه از نو شروع کنه ولی نمیشه وقتی به خودش نگاه کنه می بینه امید و از دست داده و همین نا امیدی خوردش می کنه

وقتی خودمو تو آینه نگاه می کنم دست می کشم به جالی خالی موهام دست می زنم به گوشتهای اضافی که طی این چهار سال بهم اضافه شده (۲۰ کیلو نسبت به قدیم چاق شدم) از خودم می پرسم آیا راهی بود برای خوشبخت شدن بود

در گذشته می خندیدم محکم بودم چرا ؟  چون امید داشتم

از جلوی آینه کنار میرمو به خود می گم دوباره زندگی از نو

آره زندگی از نو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:1  توسط بیکس  | 

نمی دونم چرا نمی تونم تو کار بزرگترها دخالت نکنم با اینکه هیچکاری جز حرص خوردن ازم ساخته نیست ولی بازم به مشکلاتشون فکر می کنمو فقط حرص می خورم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:1  توسط بیکس  |